تبلیغات
گروه رز

 لینكدونی ..

دیوانه عاشق...-
امید

روز نوشت های آرش ...-
روز نوشتهای آرش

مسافر سرزمین هیچ کس ...-

ARCHIVE
 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



پنجشنبه 21 مهر 1384:سنگ عشق -عرفان نظر آهاری

 

زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم یخ می‌كند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.
سیل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بیرون ریخت.
سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق كرد.

مردم اما نمی‌دانند جهان چرا این همه تازه است.
زیرا نمی‌دانند كه هر روز كسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می‌كند!

رنگ عشق
در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر، كه خدا كسی را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 21 مهر 1384:خیلی زود ... خیلی زود

 

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود !

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل : 

هیچ وقت سر در نیاوردم ؟!

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد...

 

آفتاب... تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه ،

جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ...

خیلی زود !

 

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت...

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به :

" جایی هم در قلبت برایم در نظر بگیر "

خیلی زود !

 خیلی خوب... خیلی زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود !

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی :

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد...

خیلی زود !

 
شل سیلوراستاین

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [دوشنبه 16 آبان 1384] || [05:11 ق.ظ]

[10:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 10 مهر 1384:نامه ای به خدا - طنز

 

پروردگار محترم


احتراما، نظر به اینكه طی بررسی های به عمل آمده توسط اینجانب، علی رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر، به جایی نرسیده و موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم آورده ام. متمنی است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ 1/1/1 منعقده فیمابین ابرجد اینجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالی، استفای این حقیر را از مقام انسانیت بپذیرید.
بدیهی است من بعد اینجانب هیچ گونه مسئولیتی در قبال انسانی بودن رفتار و گفتار خویش را نخواهم پذیرفت. مستدعی است در صورت نیاز به اخذ حیات، لطفا مراتب را هرچه سریعتر به اطلاع حضرت عزرائیل برسانید

و من االه توفیق.

رونوشت:
 نكیر
 منكر
 عزرائیل
 شیطان رجیم

 

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[04:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 10 مهر 1384:عاشقانه - امید

 

 تمام دیشب را و همین روزهای پیش را هم به تو فکر کردم. و به چشمان سیاهی که دیوانه وار دوستشان داشتم و به چند ماهی که گذشت...با همه ی خوبی ها و بدی هایش! تمام دیشب را نخوابیدم و به تو فکر کردم و به همه ی آن چه میان ما نهانی یا آشکارا گذشت...به همه ی لبخندها... اشک ها... و حتی فریادها...تمام دیشب را نخوابیدم و راه رفتم! دلم می خواست فرصت این بود که لحظه ای ... تنها چند لحظه به من فرصت سخن گفتن بدهی. دلم می خواست یکبار می شنیدی همه ی آنچه را که می خواستم بگویم! حسرت تنها حاصل آن عشق نبود عزیز...
عشقی که شاید به یک باره جان گرفت و سالی پنهانی بود و به یکباره آشکار شد و شاید هرگز نباید آشکار می شد...نمی دانم...نمی دانم...

باران عزیزم:
حق با تو ست! شاید همه چیز باید به انتها می رسید. شاید این فرصتی بود برای بازدیدن گذشته ها...برای خودبینی...شاید من حق نداشتم فرصتی طلب کنم و باید تماما خواسته ی تو را می پذیرفتم که نمی خواستی ببینی ام و صدایم را بشنوی و کلمه ی از من بخوانی...و پذیرفتم! شاید به قیمت نابودی همه چیز این را هم پذیرفتم...شش ماه گذشت...برای تو آسان و برای من هر روزش هزاران قرن بود که بی تو گذشت...
بارانم :عطرت هنوز جاریست! هنوز یادت آتشی به تمام پیکرم می زند که خاکسترم می کند و کاش تمام می شد و تمام نمی شود و شاید من همه ی این آتش را دوست دارم...من یادت را دوست دارم! من لبخند عکس سیاه سپیدی را دوست دارم که تمام دیوارهای ذهنم را در برگرفته...این لبخند لبخند نمی آورد...اشک می آورد و یادم می آورد که همه چیز تمام شده است! ولیکن در اعماق جان خویش هنوز منتظرم..منتظر یک اشاره! منتظر یک لحظه...یک فرصت!
باران عزیزم:
تو راست گفته ای..من کودک سرکش و مغروری بودم که نه تنها بالا نیامدم که پایین تر آمدم و تو را هم با خودم به پایین می کشیدم! من لایق بالا آمدن نبودم شاید! و لایق دوست داشته شدن...و لایق بودن...من خودخواه بودم! خودخواه...
چرا که از مهر حصارساختم و تو تنها آهوی سرکش این حصار بودی و من می سوختم...می سوختم! دلم نمی خواست اسیر باشی و در نهایت هم حصار می ساختم و این همه چیز را نابود می کرد...مرا و تو را و بیش از تو مرا...مرا باران! مرا...
من دوستت دارم مهربونم! دوستت دارم..آن قدر ها که هیچ کس را توان آرام کردن من نیست در این سیاهی...!دوستت دارم عشقه من...من ناتوان تر از این بودم که بتوانم تو را تو را که دیوانه وار دوستت می داشتم را نگاه دارم...!
باران...!
از آن فرصت تنها اندکی مانده...اندکی! ...! این صفحه نذر چشمان تو بود...این خط هاهنوز عطر تو را می دهند...این جا هنوز اشک های من خشک نشده اند و می بارند...تنها کافیست نظر کنی...به گذشته...به دست نوشته ها...به این وبلاگ! به این صفحه...به ردپای تو...این سرزمین مقدس از عطر قدم های تو تقدس را به امانت گرفته بود...من عطر نفس ها ی تو را...من عطر قدم های شما را می نوشتم و حالا که نیستید چیزی ندارم برای نوشتن...برای گفتن...!
باران...
دل تنگی امان خیلی ها را می برد و من را نیز هم...من دلتنگم! آن قدر که با نامت می گریم! دل تنگی...انتظار...من ...من غریب تر از همیشه ام عشق من...تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی را به یدک می کشند و تو آشنای منی...تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون می تازد...تو...یادت نمی آیدعشق من؟؟ من برای تو ...برای تو که همه کس منی...برای تو که همه ی دنیای ساده و کودکانه ی منی دلتنگم...من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند..من برای دست هایی دلتنگم که روزهاست تنهایم گذاشته اند و رفته اند...
باران
هیچ کس نمی داند بین من و چشمان تو چه رازی بود...هنوز هم نمی دانند...هزاران سال دیگر هم نخواهند فهمید...هیچ کس این نامه را نخواهد فهمید ...من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است...بگذار فکر کنند شعر است! استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند ...بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم برای آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش ولیکن باران من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم...
باران
عزیز هم رفت...سفر کرد...! همه گریستند...من خوردم...من اشک هایم را ریختم در خودم...من آغوش تو را می خواستم باران! من آغوش تو را می خواستم باران...آغوش تو را...بردند عزیز را زیر خروارها خاک و من تنها آن لحظه گریستم باران...نه! شاید نه فقط برای پرکشیدن عزیز...
رفتن تو هم بهانه شده بود و من گریستم...گریستم...من تلخ گریستم! و چقدر پر بودم...پر بودم از غربت عمیق...من این جا غریبم عشق من! من با همه غریبه شده ام...هیچ کس نیست...تو خوب می دانی چه می گویم...
کاش لحظه ای ...ثانیه ای فکر غربت دست های من هم بودی! توقع زیادی دارم!!؟ نه به اندازه زندگی...نه به اندازه هم کلامی همیشگیمان...به اندازه یک هزارم عشقی که بود و هست...شاید یک طرفه...نمی دانم...باران جان!
من دردم درد پوسیدن نیست...درد بی تو بودنست باران...این همه ی درد منست!

چه کار کنم که برگردی؟! چه کار کنم که بازگردی...تنها یک بار...در خانه ات را به روی من نبند بــــــــــــــاران! من خودم را ریخته ام درون تو...من! چیزی را پیش تو جا گذاشته ام ...دلم را...اشک هایم را...مهرم را...درونم را...تو اگر ساده فراموش می کنی...تو اگر ساده از یاد می بری من نمی توانم...سر تکان نده که مهم نیست و فراموش کن! نگو که من دیوانه ای هستم که حالا وقت پریدن می خواهم تو را با خودم ببرم...! تو چه فکر کرده ای؟! که تو را بال پرواز کرده ام برای پریدن...مگر من نبودم که می گفتم هیچ چیز مرا به این دنیا ربط نمی دهد جز تو؟ هیچ چیز مرا عاشق زندگی نکرده است جز تو؟! مگر همه ی نفس هایم برای کسی غیر تو بود؟! مگر من نبودم که گفتم دلم می خواهد بمانم تا آخرش...
مگر تو نبودی که می گفتی این نقش ها را تا آخرش باید خودمان بازی کنیم...هرچه نقش سخت تر باشد بازی ارزشمند تر است! حیف نیست نقشمان را بدهیم به کسی دیگر بازی کند؟!این ها را تو گفته بودی باران...یادت نیست؟! ولی من همه را از بر کرده ام...حالا تو چطور دلت می آید که نقشت را نیمه تمام رها کنی؟

عشق من...
در خون من هنوز عشق به تو جاریست...هنوز مهر تو پابرجاست...هنوز هم ..نمی توانم باران...
بازنمی گردی؟!
بازنمی گردی؟!
باشد ! گله ای نیست...باز هم هر چه تو بخواهی! خواستن است ...دل می خواهد! اگر دلی نخواهد اگر نگاهی نخواهد اگر نخواهد...نمی توان با زور وادارش کرد به خواستن!...من انسانم دلبرم! انسان...و تو به انسان بودن من هم شک داشتی!تو با زور نیامده بودی و با زور نرفته بودی که با زور دوباره باز گردی...! تو خودت آمدی در خانه ی روحم قلبم جا
گرفتی..من خواستم و تو هم خواستی ! بعد تو نخواستی و من خواستم و این خواستن ادامه دارد و نخواستن تو شاید...شاید حق با تو باشد! تنها آدم های دیووانه تغییر نمی کنند...

بارانم

من ترجیح میدهم یعقوب باشم و در فراقت کور تا زلیخا باشم و از عشقت دور...!

وقتی صدای تو می رسد از اعماق فاصله ها اندکی می لرزم ... نه ! شاید بیش از اندکی ... اندکی بیش از دلسپردن ... هرچه می خواهی بنامش ! عشق باران... عشق ... !

 

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [یکشنبه 10 مهر 1384] || [04:10 ق.ظ]

[04:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 10 مهر 1384:عاشقانه -نگار

 

عشق تو برایم زیباتر از هر زیبایی و باشکوه تر از هر قطره است.

دنیا جان تو دنیای ناشناخته ای بودی که فقط من آن را کشف کردم.

و به اندازه همه دنیا دوستت دارم .اگر در راه عشق تو تمام وجودم را به هزاران تکه تقسیم کنند .

هر تکیه بدنم با صدای بلندی فریاد می زند

دوستت دارم.

*******************

ای کاش قطره اشكی بودم که از چشمانت به دنیا می آمدم

و بر گونه هایت زندگی می

و در لبهایت میمردم

ای کاش گل سرخی بودم که سحر گاهان هنگام وزیدن باد گلبرگهایم را می چیدم

و به سویت می فرستادم

تا بر گونه هایت بنشیند وشاید بتوانم

اندکی از خستگی هایت را حس کنم

 کردم

ای کاش چون مشتی خاک بودم که هنگام راه رفتنت در مقابل پاهایت پهن می شدم تا بر من قدم بگزاری

ای کاش پرنده ای بودم و آنقدر برایت

 می خواندم تا پرپر می شدم...

 

عطر گل مریـــــــــــم

من تمام قصه هام قصه ی توست اگه غمیگینه از غصه ی توست

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [یکشنبه 10 مهر 1384] || [04:10 ق.ظ]

[04:10 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 7 مهر 1384:شازده کوچولو

 

سلام دوستان گلم

نمی دونم چند نفرتون با داستان شازده کوچولو آشنا هستید متن زیر قسمتی از گفتگوی شازده کوچولو با روباه در زمین می باشد که مربوط به مسئولیت ما در برابر کسیکه بهش وابستگی عاطفی داریم است. واقعا ما چقدر مسئولانه نسبت به محیط و افراد پیرامون نگاه می کنیم

چقدر مسئولیت انتخاب ها و اتفاقاتی که برامون در زندگی می افتنند رو قبول می کنیم ؟ متن زیر با لطافت خاصی به این نکته اشاره کرده است . امیدوارم خوشتون بیاد و ازش لذت ببرید

برای خواندن و شنیدن  کامل داستان به آدرس زیر مراجعه کنید

http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/thelittleprince.html

***************

 بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته

 نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
 اهلی کردن یعنی چه؟
 یک چیزی است که پاک فراموش شده.
معنیش ایجاد علاقه کردن است.
ایجاد علاقه کردن؟
 معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
 کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
 بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
 اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
 رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
 آره.

 تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
نه.

 محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
 نه.
 همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است! زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت..: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
- دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
- آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
 راهش چیست؟
- باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
- کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
- تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
- همین طور است.
- آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
- همین طور است.
- پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
- چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
- خدانگه‌دار!
- خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند. ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای. انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [پنجشنبه 7 مهر 1384] || [09:09 ق.ظ]

[09:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 7 مهر 1384:آرامش عشق ایمان و امید

 

داستان زیبای زیر نشان دهنده نقش امید در زندگی انسان می باشد و ما هم در این گروه با عنصر امید شمع عشق و دوستی و آرامش را به همراه ایمان در کنار شما دوستان روشن نگاه می داریم

امیدواریم که در این گروه علاوه بر اطلاعات بیشتر در تکاپوی انسانیت نیز باشیم

باشد که دوستانی خوب برای یکدیگر و افرادی مفید برای جامعه خویش باشیم.

آرامش، ایمان، عشق و امید


چهار شمع بودند كه به آرامی می‌سوختند . سكوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود كه به وضوح می‌شد صدای درد دلشان را با یكدیگر شنید.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هیچ كس نمی‌تواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر میكنم باید بروم. چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمی‌بینم... رفته رفته شعله‌اش كم نور و كم نور تر شد تا اینكه بطور كامل از بین رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ایمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زیادی بمانم، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ كس ارزشی ندارم. تا صحبتهایش تمام شد، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . دیگر قدرتی برای ماندن ندارم دیگر كسی به من اهمیت نمی‌دهد و مردم قدر مرا نمی‌دانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزدیك‌تر است، بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد، نورش كاملاً از بین رفت و مانند شمع‌های قبلی خاموش شد. ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش دید، با گریه و اندوه زیادی گفت: ای شمع‌ها ! چرا شعله‌تان خاموش شد؟ شما باید  تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی كنید. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتی كه من هستم می‌توانم آن سه شمع را روشن كنم و همیشه پر نور نگه‌شان دارم زیرا من "امید" هستم. كودك با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ی امید، آرامش، ایمان و عشق را روشن كرد.

 

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[09:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 5 مهر 1384:معرفی

 

به رسم ادب سلام

شما در این وب لاگ با مطالب و نوشته های گرو اینترنتی رز آشنا میشوید

امیدوارم روزی شما دوستان رو در جمع صمیمی خودمون ببینیم

شاد باشید

دلارام

 

مدیران گروه +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[12:09 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!